آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

احوالات این روزای آویسا9خرداد 95

1395/3/9 13:16
نویسنده : مامان نسرین
695 بازدید
اشتراک گذاری

با سلام به دوستان گلم انشاءالله همیشه وهر  کجا هستین خوش و خرم باشین.

خواستیم کمی از احوالات این روزهایمان بنگاریم که هم درد دلی بنماییم و هم خاطره ای برا گلکانمان در آینده ای نه چندان دور بخوانند که چه بودند و چه شدند.

دخترکمان آویسا خانوم که کلاً گاهی به جنگ هستن و گاهی به صلح با برادرشان. گاهی بر سر دوچرخه جدید برادرشان نزاع دارند و گاهی به صلح درحال بازی.

اینروزها وقتی باهم تنها میشویم میاد در گوشمان که مامان میشه برام یه خواهر بیاری من خیلی دلم خواهر میخواد ومن تنها سکوت و ایشان پناه به پدر میبرند و بسیار این خواسته شان این روزها تکرار میشود. بگذریم

جدیدا هم کلاس شنا ثبت نامشان کردم البته قبل کلاس یه جلسه با همدیگه که فکر کنم 29اردیبهشت 95بود رفتیم استخر تا هم به فضای استخر آشنا بشه و هم آمادگی پیدا کند برای کلاس شنا. تا قبل رفتن استخر بهش گفتم مامان دوست داری بری استخر. می گفت میشه مامان اونجا شن بازی کنم؟ دیدم کلا تو باغ نیست برا همین بردمش کمی با فضا آشنا شه.

روز پنج شنبه هم آویسا گلی تولد آلاء جون تو فرهنگسرا نیاوران دعوت بودند که کلی ماجرا داشتیم از رفتن به اونجا تا آخرش.

از رفتن و گرفتن آژانس و سخنرانی دخترمان در ماشین که قراره ما بریم تولد و کادو خردیم و از این حرفا تا دیدن خانمی در ماشین بغلی و اشاره به من که مامان ببین اون خانمه رو موهاش رو قرمز کرده شبیه میمون شده و من و قیافه آقای رانندهخندونک

بهش گفتم مامان یه وقت کسی دیدی به خودش نگی گفت: نه مامان نمیگم اونوقت به من میگه من خودم دوست دارم.

کادو گرفتن ما هم ماجرا بود یه ست آشپزخونه کیتی از گاز و ماکرویو گرفته تا کابینت و بقیه وسایل. از یه طرف دلش می خواست بازش کنه بازی کنه از طرف دیده کادو بود و مونده بود تو معذوریت. همش می گفت مامان میشه اونجا باز کنیم بازی کنیم؟ منم براش توضیح میدادم اونجا کافی شاپه خونه نیست هر وقت رفتیم خونه شون باهاش بازی کنین. بعد ادامه میداد اگه اونجا میز اضافه بود و آقائه اجازه داد. خلاصه کلی درگیر بودو تمام مدت کنار کادو نشست و خودش هم بازش کرد تاخیالش راحت شه . دورانی دارن برای خودشان این وروجک هاخندونک

تا اینکه رفتیم تولد که اولش یه تأتر بود به نام ترگل که موضوعش پیدا کردن دوست و حفظ دوستی بود. خلاصه آویسا به تنهایی تئاتر رو به چالش کشیده بود. دختر خانمی که اسمش ترگل بود وسط های نمایش از بچه ها می پرسید که مثلا الان چکار کنم و توقع داشت بچه ها بگن برو دنبال دوستت از دست گرگ نجات بده ولی آویسا با یه اعتماد به نفسی بلند می گفت:ترگل ترگل برو قایم شو. یا وقتی گریه می کرد بهش می گفت چرا گریه می کنی؟ بعد ترگل تو همون حالت نمایش گفت: مگه نمایش رو نگاه نمیکنی.

خلاصه هر سوالی می کرد آویسا حاضر جواب بود. بعد نمایش هم با گروه عکس انداختند و بعد کافی شاپ و کیک و غذاهای فست فودی و آخرش که نفری یه بادکنک گرفتند که بادکنک آویسا پاره شد و به آسمان پرید و دخترکم همچون ابر بهار اشک می ریخت و آلاء جون بادکنکش رو بهش داد و بعد هم پسر کوچولویی که تو کافی شاپ بود و بادکنک دست بچه ها دیده بود گریه می کرد و مامانش مستاصل که چه کنه که آویسا خوشگلم حرف مامانش رو گوش کرد و بادکنکش رو بهش داد. و مامان بعد اومدن خونه یه جایزه خوشگل بهش داد یه بال پروانه با تل و عصاش. اونم کلی ذوق کرد.

امروز هم آویسا خانوم تو استخر یه لنگه گوشواره ش گم شد و من در تکاپوی پیدا کردن گوشواره دخترکم اشک میریخت که مامان چکار کنم الان گوشم پر میشه. دلم ریش میشد وقتی اشکهاش رو میدیدم و هی دلداریش میدادم تا اینکه مربیش از توی استخر تو قسمت عمیق پیدا کرد.

آویسا خانوم امروز قسمت عمیق رو هم تجریه کرد.

آویسا و آوا جون با پروانه های آوا

اینم پروانه ای که آویسا جایزه گرفت...

 

 ادامه مطلب یادت نره

 

روزی که آویسا رفت برای اولین بار استخر

آویسا در مراسم شعر خوانی کانون قرآن وعترت 

عکس های تئاتر و تولد در فرهنگسرای نیاوران

امیر علی و آویسا

 

 

 

پسندها (2)

نظرات (0)